پدرم رفت و دو تا جام گرفت...
پــدرم رفـت و دو تـا جـام گـرفت
بـاده ای درخـور « خــیّـام » گرفت !
دم به دم ریخت به جامش میِ ناب
آنـقَــدَر خــــورد کـــه آرام گرفت
خـودش از پستـه و فندق ها خورد
پـیـشِ مــن تـخـمه و بادام گرفت !
تکــیـه بـر پشتــی قرمز زد و بعد
هـی ز سیـگار خـــودش کام گرفت
باده می خورد و بـه من می فرمود:
مست باید شد و « صـدّام » گرفت !!!
ساقــی و مطرب و می هست ولی
عیــش بـا یــار ســرانـجـام گرفت
زین سبـب از رفـقـای خَفنـــش !
پــی آن یــار خــوش انــدام گرفت
الـغـرض کــرد حسابــی ! عشق و
دادِ دل از غـــــم ایـــام گــرفـت
صبــح شـد وقت نمازش که رسید
پـی تـکبیـــرة الاحــــرام گـرفت
یا عـلـی گــفت و نمازش را خواند
دلــم از غــربـــت اســلام گرفت .
امیر حسین خوش حال « کولی »
شعر بسیار زیبایست
سلام مجیدجان وبلاگ خوبی داری .موفق باشی